گنج

شمارهٔ ۶۲

نفس برآید و مقصود بر نمی‌‏آیدفغان که بخت من از خواب بر نمی‏‌آید
کسی ز مهدی هادی نشان نمی‌‏بخشدبه سوی ما ز خیالش خبر نمی‌‏آید
به آب دیده شب و روز تربیت کردمنهال گلبن شوقش به بر نمی‌‏آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوززمان محنت هجرش به سر نمی‌‏آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگیم در نظر نمی‌‏آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعاوزان میانه یکی کارگر نمی‏‌آید
چه سعی‌‏ها که نمودیم فیض در ره اودریغ کار ز ما این قدر نمی‌‏آید