شمارهٔ ۶۱
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشد
هزار حیله برانگیختیم تا شایدبریم ره به سراپرده امام و نشد
به معرفت نرسی تا به وصل او نرسیکه من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعتز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد
دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمرشباب و شیب در این کار شد تمام و نشد
در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیضگداخت جان که شود کار دل تمام و نشد