گنج

شمارهٔ ۱۳۰

ز در درا و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
ستاره شب هجران نمی‏فشاند نوربه آفتاب رخت روز ما منور کن
برون خرام و برافروز عالمی ز رختسخن بگوی و جهان پر ز درّ و گوهر کن
بگو به خازن جنت که خاک مجلس مابه تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
چه لاله داغ دل و اشک‏های خونین بینبیا بیا و تماشای باغ و منظر کن
طمع به وصل شما حدّ چون منی نبودحوالتم به یکی از نقاط دیگر کن
ز زهد خشک به جائی نمی‏رسی ای فیضبه روز شربت وصلش دهان ما تر کن‏
به آب تقوی و طاعت به کار تخم ولاشدماغ را ز گل باغ دل معطر کن