گنج

شمارهٔ ۱۳۱

به خاک پای امام و به حق نعمت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگرچه نه جای گناهکاران استگناه سوز بود آتش محبت او
اگر به معصیت آلوده گشت دامن منچه باک، پاک بود طاعتش به همت او
دمی خفاش گر افسرد غنچه دل راشکفته می‏شود از نوبهار دولت او
بود زمین و زمان از قدوم او خرمکه او خلیفه حق است و دست قدرت او
چو دست بر سر ترسو نهد شجاع شودبخیل حاتم طی گردد از کرامت او
مطیع و عاصی خرد و کلان و ضیع و شریفبرند بهره ز فیض زلال رحمت او
از آن پر است دل فیض از ولای امامکه از نخاله طین وی است طینت او