شمارهٔ ۱۱۹
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
کاش راهی به سر کوی تو میداشتمیتا به سر سوی تو میآمدم از هر گذرم
نتوان قطع بیابان فراق تو نمودمگر آگه کنی از رسم و ره این سفرم
راه منزلگه خویشم بنما تا پس از اینپیش گیرم ره آن کوی و به سر میسپرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
خرم آن روز کزین مرحله بربندم رختوز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
ای نسیم سحری بندگی ما برسانگو فراموش مکن وقت دعای سحرم
شاید ای فیض اگر در طلب گوهر وصلدیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم