گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۱

بیا بیمار خود را ده شفائیکه جز تو نیست دردم را دوائی
بیا تا جان برافشانم ز شادیکه جان دادن بغم باشد بلائی
نگیرد بر تو کس زیرا که نبودجنایتهای خوبان را جزائی
مبند ای دل طمع در ماهرویانکه خوبانرا نمی‌باشد وفائی
بود این عاشقیهای مجازیمرید راه حق را رهنمائی
چو ره را یافتی بگذر از ایشانزدور اینقوم را میکن دعائی
بر افشان دست از ایشان فیض یکسربزن بر ما سوی الله پشت پائی