غزل شمارهٔ ۹۴۲
باده خواهم که کشم ز آن لب و غبغب هله هیبوسه خواهم که زنم مست بر آن لب هله هی
بادهٔ لعل از آن دست بلورین دو سه جامپرپر خواهم و سرشار و لبالب هله هی
تنگ خواهم که در آغوش کشم آن بر دوشچه شود در بزم آئی تو یک امشب هله هی
داردم چشم تو در آرزوی بیمارینظری کن که بتاب آیم و در تب هله هی
سوخت جانم ز فراقت صنما رحمی کنتا بکی در دل شب یارب و یارب هله هی
مطلبم نیست به جز آنکه فدای تو شومچه شود گر برسم از تو بمطلب هله هی
جان خدا دوست بود فیض ندارد سر تنبرهانم ز صنم خانه قالب هله هی