غزل شمارهٔ ۹۴۱
ساقیا پیمانهٔ سرشار هیای مغنی ناخنی بر تار هی
تارهائی یابم از زنجیر عقلمطرب دیوانگان بردار هی
میکشد دلرا ز هر سو دلبریبر دلم دستی نزد دلدار هی
جان بلب آمد مریض عشقراشربتی زان لعل شکربار هی
وه چه کرد این عشق با دلهای ماالحذر زین قلزم ز خار هی
نیست آگه در جهان جز مست عشقبا تو دارم اینسخن هشیار هی
تا بکی اینخواب غفلتهای هاییکدمک بیدار شو بیدار هی
زاهدا تا کی کنی انکار عشقپند من بشنو مکن انکار هی
تا بکی از هر هواسازی بتیمحو شو در واحد قهار هی
شکر آن در گوشها کوشندفیضهان مکن اسرار را اظهار هی