غزل شمارهٔ ۹۲۴
ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانیاز آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی
ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدیز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی
ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپاینداز آن عهد و از آن پیمان پشیمانی پشیمانی
مبادا هیچ کافر را چنین حالی که من دارمجفا تا کی کنی جانا مسلمانی مسلمانی
تغافل میکنی یعنی که دردت را نمیدانمنه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی
بیاور بر سرم جانا سپاه بیکران غمز بیداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانی
تو تا بیصبر باشی فیض او بیرحم خواهد بوددلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی