گنج

غزل شمارهٔ ۹۲۵

جدا شد از بر من آن انسی روحانیشدم اسیر بلای فراق جسمانی
برفت یار و از او ماند حسرتی در دلمن و خیال وی و گفتگوی پنهانی
برفت روشنی چشم و شد جهان تیرهنه شب شناسم و نه روز از پریشانی
بود که بار دگر خدمتش شود روزیکنم بطلعت او باز دیده نورانی
شود که باز به بینم لقای میمونشوصال او بمن و من بوصلش ارزانی
بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرمکشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی
بدیدن خط او دیده‌ام شود روشنبخواندن سخنانش کنم گل ‌افشانی
بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرمبرو فراق ببر از برم گران جانی
ز فیض تا نفسی هست مژده وصلیکه عن قریب رود زین سراچهٔ فانی