غزل شمارهٔ ۹۲۳
ای که حیران سراپای بت سیمینیمرد اسلام نهای برهمنی برهمنی
در تماشای بتان روی دلت گر به خداستمؤمنی همچو منی همچو منی همچو منی
ای که از گلشن رو نیست تو را برگ و نوابلبلی در چمنی در چمنی در چمنی
جان نداری که نداری نظری با خوبانپای تا سر تن بیجان و سراپا بدنی
گفتم از عشق تو جان ندهم دل نکنمگفت اگر در غم ما جان بدهی دل نکنی
گفتمش توبه نخواهم دگر این بار شکستگفت هی میشکنی میشکنی میشکنی
گفتمش فیض نظر سوی بتان کی فکندگفت هی میفکنی میفکنی میفکنی