غزل شمارهٔ ۹۲۲
گه به ایمای تغافل دل ما میشکنیگه به مژگان سیه رخنه درو میفکنی
جای هر ذره دلی در بن موئی داریدل ز مردم چه ربائیّ و به صد پاره کنی
مینگویم که دل از من مبر ای مایهٔ نازچون که بردی نگهش دار چرا میشکنی
چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیررخ نمائیّ و ربائی دل و برقع فکنی
در صفا ماهی و در رنگ و طراوت گل ترآن قماش فلکی باز متاع چمنی
از جفایت دل اگر شکوه کند معذوریشیشه آن تاب ندارد که به سنگش بزنی
فیض بس کن گله از یار نه نیکوست مکنباید از خنجر از آن دست خوری دم نزنی