گنج

غزل شمارهٔ ۸۹۵

از شهر وفا صبا چه داریاز دوست برای ما چه داری
تا جان دهمت بمژدگانیزان دلبر آشنا چه داری
از تحفه بیاد ما چه با تو استاز نامه بنام ما چه داری
هان زود پیام دوست بگذاردل میردوم ز جا چه داری
گر بازرسی بکوی جانانگوید بتو ای صبا چه داری
با درد بگو که خستهٔ راهدر محنت و در بلا چه داری
تو فرقت و من وصال خواهمایندرد مرا دوا چه داری
گفتی که وصال رایگان نیستدیدار مرا بها چه داری
جانیست مرا و آن هم از تواز ما طمع بها چه داری
خونشد دل و شد زدیده جاریبا فیض تو ماجرا چه داری
زاهد بگذر ز خیری از مابا عاشق مبتلا چه داری
من خود دارم بنقد دردیآیا تو در این سرا چه داری