گنج

غزل شمارهٔ ۸۹۶

ای معدن دلداری جز تو که کند یاریای مشتری زاری جز تو که کند یاری
در راه تو میپویم یاری ز تو میجویمخالق توئی و باری جز تو که کند یاری
افغان کنم و زاری شاید که تو رحم آریبر رحم نمی‌یاری جز تو که کند یاری
جانرا بغمت بستم جان را بتو پیوستمای منبع غمخواری جز تو که کند یاری
بر خاک درت گریم افزون ز سحاب و یمگر تو نخری زاری جز تو که کند یاری
از در گهت ای دلدار محروم مرانم زارگر تو کنیم خواری جز تو که کند یاری
فیض آمده با عصیان دارد طمع غفرانستاری و غفاری جز تو که کند یاری