غزل شمارهٔ ۸۹۴
در دل و جان من چه جا داریروی از من نهان چرا داری
آنکه دل در تو بسته پیوستهتا بکی از خودت جدا داری
همه شب بر در تو مینالمتو نگوئی چه مدعا داری
ناامیدم مکن ز خود جانابامیدی که از خدا داری
آشنائی به جز تو نیست مراتو به جز من بس آشنا داری
چون توئی اصل خرمی و طربدر غم و محنتم چرا داری
مس خود میزنم باکسیرتکه تو از حسن کیمیا داری
سوخت جانم از آتش دوریبیدلی را چنین روا داری
دشمنان را بعیش و خرم شاددوست را در غم و بلا داری
هر چه او با تو میکند نیکوستفیض آخر جز او کرا داری