غزل شمارهٔ ۸۵۷
بیا ساقی بده جامی از آن میکه جان عاشقان از وی بود حی
از آن می کآورد جان در تن منکند یکجرعهاش لاشیء را شیء
اگر زاهد کشد در رقص آیدبخاک مرده گر ریزی شود حی
از آن می کز فروغش شب شود روزسیه دل را کند خورشید بی فی
مئی کز من مرا بخشد خلاصیسرا پایم شود فانی از آن می
بیا ساقی مرا از خویش برهانمگر طرفی ببندم از خود وی
نه تاب وصل او دارم نه هجراننه با وی میتوان بودن نه بی وی
بیا می ده مرا از خویش بستانمگو چون و مگو چند و مگو کی
پیاپی ده که عشق آندم گواراستکه در کف جام میآرد پیاپی
مکن داغم مگو کی، دمبدم دهدل مستان ندارد طاقت وی
چه میپائی بده ساقی شرابیچه میخواری قفا مطرب بزن نی
بیا مطرب بزن بر تار دستیبیا ساقی بده جامی پر از می
بده ساقی شرابی از بط و خمبزن مطرب نوای بربط و نی
میفکن عیش فصلی را بفصلیز کف مگذار می در بهمن و دی
بهاری کن سراسر عمر را فیضز روی ساقی و جام پیاپی