غزل شمارهٔ ۸۵۶
کی پسندی تو جفا بر من مسکین کی کیتو و اندیشه ین کار خدا را هی هی
معدن مهر و وفا ز آنکه ازو جور و جفاحاشلله کی آید ز تو اینها کی کی
دردیم وعدهٔ وصلت ببهار اندازیباز چون فصل بهار آید گوئی دی دی
زخم بر من زنی و دست من آلوده کنیتا چه گویند که زد زخم بگوئی وی وی
بس که با ناله و زاری دل من خو کرده استچون شوم خاک نروید ز گل من جز نی
می انگور نخواهم که بود تلخ و پلیدلب شیرین تو خواهم بمکم پی در پی
جرعهٔ از لب لعلت اگرم دست دهدتا ابد موی بمویم همه گوید می می
گر بخاکم گذری رقص کنان برخیزموز سر شوق زنم نعرهٔ یاحی یاحی
هی و هوئی بکن ای فیض بود کز طرفیناگهان بر سرت آید که رسیدم هی هی