غزل شمارهٔ ۸۵۵
از دست شد ز شوقت دستی بر این دلم نهبر باد رفت خاکم پائی بر این گلم نه
محصول عمر خود را در کار خویش کردمیک پرتو از جمالت در کار و حاصلم نه
از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارمگرد سرت از آن روی شمع مقابلم نه
از فیض یکه آهی شد قابل نگاهیمنت بیک نگاهی بر جان قابلم نه
زان چابکان که دایم مستغرق وصالندبرق عنایتی خوش بر جان کاهلم نه
بد را به نیک بخشند چون نیکوان مرا نیزاز خاک تیره بر گیر در صدر منزلم نه
قومی شکوه دارند صبری چه کوه دارندیکذره صبر از ایشان بستان و در دلم نه
گم گشت در رهش دل شد کار فیض مشکلبوی صبا ز زلفش در راه مشکلم نه
این شد جواب آن نظم از گفتهای ملاای پاک از آب وا ز گل پای در اینگلم نه