غزل شمارهٔ ۸۵۳
برفت از برم آن نگار یگانهدلم شد بدنبال حسنش روانه
سخن از فراقش چه گوید زبانمتو گوئی کشد آتش دل زبانه
چو حرف گهر بارش از نامه خوانمگهر میشود اشک من دانه دانه
برون رفت از سینه با کوه اندوهبدنبال دل میدوم خانه خانه
دلم را غمش کرد سوراخ سوراخبتدریج بی منت و بی گمانه
غم دل نه بگذاشت جای فراغتعبث مطربم میسراید ترانه
اگر نیستم قابل بزم وصلشپسندم بود جای در آستانه
بگوشم رسیده است تا قصهٔ عشقدگر قصها نیست الا فسانه
عبث دست و پا میزنی فیض بشکیبچه گونه سر آید غم جاودانه
خلاصی میسر نگردد کسی راکه افتد درین قلزم بیکرانه