غزل شمارهٔ ۸۵۲
بنه سر بحکم خدای یگانهشود تا بحکمت جهان دو گانه
بخواه ازخدا غیر عقبی و دنییکه بحر نوالش ندارد کرانه
نظر بر مدار از مسبب در اسبابسببهاست حیران او در میانه
فلک گر به پیچد ز فرمان او سراز آن شقتش میزند تازیانه
بپرداز خود را ز خود تا ببینیکه ما و شما نیست الا بهانه
بصورت بود جور و معنی عدالتشکایت مکن از جفای زمانه
بدام تن افتاد تا مرغ جانمدلش خون شد از حسرت آشیانه
چو از موطن اصلیم یاد آیدروانم شود بیخودانه روانه
مجو فیض از بینشانه نشانیکه نتوان نشان داد از بینشانه