غزل شمارهٔ ۸۴۵
ساقی باقی ما داد صلا بسم اللههر کرا هست سرانجام فنا بسم الله
روی ساقی بصفا سینه ما با هم صافمی مصفا شده اخوان صفا بسم الله
شد دوا درد غذا خون جگر عشق طبیبهر که جوید ز سر صدق شفا بسم الله
ساقی عشق گرفته است بکف ساغر دردهر که دارد سر این جام بلا بسم الله
ایکه خواهی که نماز از سر اخلاص کنیسوی حق عشق بود قبلهنما بسم الله
گر دلت آرزوی عکس جمالش داردبنگر آینه سینهٔ ما بسم الله
منزل دوست بپرسیدم از آنشاه عربکرد اشارت بدل و گفت عنا بسم الله
سوی دل رفتم و گفتم که بگو یار کجاستگفت اینجاست تو بیخویش درآ بسم الله
بر درش رفتم و گفتم که دهی بار مراگفت بگذار خود ترا و بیا بسم الله
فیض خواهد بره دوست روان افشاندهر که دارد سر همراهی ما بسم الله