غزل شمارهٔ ۸۲۵
خدایا دلم را گشادی بدهدکان غمم را کسادی بده
بده شادئی از پی شادئیگشادی پس هر گشادی بده
چو دادی مرا کشتی اهل بیتسوی کعبه خویش یادی بده
دلم لوح و الهام حق کلک آنز امداد لطفت مدادی بده
ز قرآن بدستم خطی دادهٔبچشمم ازین خط سوادی بده
ره آخرت بس دراز است و دوربقدر درازیش زادی بده
ز پا اوفتد گر نگیریش دستز توفیق دلرا سنادی بده
دلم لرزد از خوف روز جزاز امید فضل اعتمادی بده
ز حکم خرد سرکشی میکندهوا را بلطف انقیادی بده
بسی میرود بر من از من ستممرا یا رب از خویش دادی بده
مرا دایم از من فراموش دارز خود هر نفس تازه یادی بده
ندانم ترا بندگی چون کنمز عشق خودت اوستادی بده
ز عقلم عقالیست بر پای دلبعشقت دلم را گشادی ده
هدایت چو کردی بحق فیض راباحکام شرعش قیادی بده