گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۴

دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهستهتهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته
کشی جان را به نزد خود ز تابی کافکنی در دلبه سان آنکه می‌تابد رسن آهسته آهسته
ترا مقصود آن باشد که قربان رهت گردمربایی دل که گیری جان ز من آهسته آهسته
چو عشقت در دلم جا کرد و شهر دل گرفت از منمرا آزاد کرد از بود من آهسته آهسته
به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدمگسستم رشته جان را ز تن آهسته آهسته
ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر منتو آمد خرده خرده رفت من آهسته آهسته
سپردم جان و دل نزد تو و خود از میان رفتمکشیدم پای از کوی تو من آهسته آهسته
جهان پر شد ز حرف فیض و رندی‌های پنهانششدم افسانهٔ هر انجمن آهسته آهسته