غزل شمارهٔ ۸۱۹
جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بدهزان بادهٔ باقی بکش وین باقی جان را بده
ای ساقی مه روی من بهر حیات نوی منهم برقع از رخ برفکن هم از جبین بگشا گره
گویند در جنت بود از بهر زاهد میوههاما و زنخدان نگار این سیب ما زان میوه به
عالیست سیب تو بسی کی میرسد دست کسیغالیست نرخ این متاع قیمت مکن منت به
رحم آر بر بیچارهٔ از خان و مان آوارهٔای منبع لطف و کرم از وصل خودکامش بده
تا چند گردم در بدر تا چند پویم کو بکوگیرم سراغت شهر شهر جویم نشانت ده بده
ای فیض بس کن زین نفیر گر وصل میخواهی بمیراین کار را آسان مگیر یا جان دگر چیزی بده