غزل شمارهٔ ۸۱۶
عشق رسید و دل بزد نوبت پادشاه نوعقل و سپاه عقل را کرد برون سپاه نو
لشکر عشق خیمه زد در بر و بوم ملک دلغلغله در بدن فکند مقدم پادشاه نو
عشق بدل مقیم شد دولت دل عظیم شدیافت ز یمن طلعتش شوکت تازه جاه نو
قاضی شرع تاج یافت مذهب حق رواج یافتدر صف صوفیان چو زد نوبت لا اله نو
رسم و رهی که عقل داشت کرد از آن کناره دلعشق چو در میان نهاد رسم نوی و راه نو
سوخته بود راه من دلق من و کلاه مندوختم از لباس عشق دلق نو و کلاه نو
زاهد رو بکعبه را قبله صد و مرا یکیستگرچه بهر دمی کنم روی بقبله گاه نو
رو بنما که بر سپهر کهنه شدند ماه و مهرای رخت آفتاب نو هر طرفیش ماه نو
فیض بسینه تا بکی آه قدیم میکنیهر نفس از درون بر آر نالهٔ تازه آه نو