گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۵

دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنوگل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو
ای مه من بیا بیا در دل من درآ درآمهر خودت به بین به بین تازه بتازه نو بنو
مهر دگر بهر زمان در دل و سینه می نشاندر دل و دیده می نشین تازه بتازه نو بنو
جان بخیال آن دو لب هر نفس آورم بلبتا کنمت فدا چنین تازه بتازه نو بنو
فیض اسیر ناتوان سوخت در آتش غمانمیکنیش دگر غمین تازه بتازه نو بنو