گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۴

بر من نیستی کجائی توای که یکجا دمی نیائی تو
آتش هجر تو کبابم کردسوختم این چنین چرائی تو
ای سراپا چنانکه می‌بایدوی که هستی چنانکه بائی تو
نیک محبوب دلربائی لیکبی‌وفائی عجب بلائی تو
گل نچینند عاشقان ز درختای ز خود بی‌خبر کرائی تو
گرچه من نیستم سزای تو لیکبی‌وفائی عجب بلائی تو
فیض دیوانه میکند فریادبر من نیستی کجائی تو