گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۰

هستیم یکقطره از دریای تومستیم یک نشأه از صهبای تو
گر قبولم میکنی درّ یتیمرانیم از خود کف دریای تو
حسن تو نور دل بینای منعشق من زیب رخ زیبای تو
چشم تو مفتون سر تا پای خودچشم من حیران سر تا پای تو
آبروی شمع و مه را ریخت دوشآفتاب روی بزم آرای تو
میفزاید شور بر شور دلمچون تبسم میکند لب‌های تو
آه من از تاب آن زلف سیاهشور من از لعل شکر خای تو
ناله‌ام از بخت مادر زاد خودعشق من از حسن مادرزای تو
هر که سودا کرد با تو سود برد فیض را سر رفت از سودای تو