غزل شمارهٔ ۷۹۹
ای سر هر سروری در پای توخوبی هر خوبی از بالای تو
شد خراب چشم مستت ملک جانای جهانی مست از صهبای تو
بر سر یکدیگر افتاده است دلخستهٔ مژگان بی پروای تو
هر دو عالم را بیک جو کی خردعاشق شوریدهٔ شیدای تو
جای هیهای تو کی دارد سرمای دو عالم یک می از هیهای تو
از خودم دارد تهی وز خویش پرپای تا سر عشق سر تا پای تو
همتی تا سر درین سودا نهمای سرم سودایی و سودای تو
هر چه فرمائی بجان فرمان برمای من از جان بنده و مولای تو
فیض را خاموش کن زین گفتگوظرف را کو وسعت دریای تو