گنج

غزل شمارهٔ ۷۹۳

زهر هجران می‌چِشم از من چنین می‌خواهد اوجور دوری می‌کشم، از من چنین می‌خواهد او
دیگران را او ز لطف خویش دارد بهره‌ورمن به قهرش دلخوشم، از من چنین می‌خواهد او
شهد لطفی گاه پنهان می‌کند در زهر قهرلطف پنهان می‌چشم، از من چنین می‌خواهد او
دور از آن گل، از رقیبان در دلستم خارهاجور دونان می‌کشم، از من چنین می‌خواهد او
خویش را سوزم برای او فروزم شمع جانپای تا سر آتشم از من چنین می‌خواهد او
بارها بگداخت جانم را برای امتحانپاک و صاف و بیغشم، از من چنین می‌خواهد او
طالب علمم ولیکن نه چو اهل مدرسهبا هوا در چالشم از من چنین می‌خواهد او
می‌کنم حق را عبادت خشک لیکن نیستمعابد صوفی وشم، از من چنین می‌خواهد او
هرکسی را از می‌ای سر خوش شود، من همچو فیضاز می او سرخوشم از من چنین می‌خواهد او