غزل شمارهٔ ۷۹۲
گر برفت اندر غمت دل گو بروجان اگر هم شد فدایت گو بشو
حسن تو ای جان من پاینده بادهرچه جز تو گو به قربان تو شو
من طمع از خود بریدم آن زمانکه به عشقت جان و دل کردم گرو
هر دمی جانی فدا سازم ترادر هماندم بخشی از سر جان نو
جان نو بخشد جمالت نو مراکهنه را گوید جلالت که برو
هر دمم عیدی و قربان نویستخلعتی نو، روز نو، روزی نو
دوست میخواند ترا ای فیض هاندر ره او پای از سر کن بدو