غزل شمارهٔ ۷۷۴
غم پنهان سمر شد چون کنم چونمحبت پرده در شد چون کنم چون
بگردابی فرو شد پای دل راکه آب از سر بدر شد چون کنم چون
خوش آنروزی که دل در دست من بوددل از دستم بدر شد چون کنم چون
بجنبانید تا زنجیر زلفشجنونم بیشتر شد چون کنم چون
ندارد در دلش تاثیر فریادفغانم بی اثر شد چون کنم چون
چسان امید بهبودی توان داشتکه کار از بدبتر شد چون کنم چون
فتاده بر در دلها بلی فیضگدای در بدر شد چون کنم چون