گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۳

بیا ساقی بده آن آب گلگونکه دل تنگ آمد از اوضاع گردون
خرد را از سرای سر بدر کنبر افکن پرده از اسرار مکنون
بگوش جان صلای عشق در دهرسوم عاقلان را کن دگرگون
بکنج درد و غم تا کی نشینمشکیبائی شد از اندازه بیرون
ببا تا آه آتشناک از دلروان سازیم سوی چرخ گردون
فلک را سقف بشکافیم شایدرویم از تنگنای دهر بیرون
دل و جانرا نثار دوست سازیمکه غیر دوست افسانه است و افسون
رقم کن بر دل و بر جانت ای فیضبرات سرخ روئی ز اشگ گلگون