گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۷

باز آی جان من و جانان منداغ عشقت تازه شد بر جان من
عشق شورانگیز عالم سوز بازآتش اندازد بخان و مان من
غمزهٔ شوخ بلای مست توشد دگر بر همزن سامان من
آن نگاه دلفریبت تازه کرددر دل من درد بی‌درمان من
تیر مژگانت بلای دین و دلکرد صد جا رخنه در ایمان من
آتش عشق رخت بالا گرفتشعله زن شد در درون جان من
از می لعل لبت جامی بدهآب زن بر آتش سوزان من
یا بسوز از من به جز نقش خودتوارهان این مرا از آن من
صد هزاران آفرین بر جان عشقکو نهاد این داغها بر جان من
باقی آن آفرین بر جان فیضگر نگوید این من یا آن من