گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۶

ای که هم دردی و هم درمان منوی که هم جانی و هم جانان من
دردم از حد رفت درمانی فرستای دوای درد بی درمان من
تا بکی سوزد دلم در آتشترحمی آخر بر دل من جان من
آتش عشقت سراپایم گرفتسوخت خشک و ترزخان و مان من
روز اول دین و دل دادم ز دستتا چو آرد بر سر پایان من
راز خود هر چند پنهان داشتمفاش کرد این دیدهٔ گریان من
یادگار از فیض در عالم بماندقصه عشق من و جانان من