غزل شمارهٔ ۷۶۵
ای دوای درد بیدرمان منمرهم داغ دل بریان من
ای که هم جانی و هم جانان منای که هم دینی و هم ایمان من
در غم تو بیسر و سامان شدمهم سر من باش و هم سامان من
hز سر هر دو جهان برخواستمتا تو هم این باشی و هم آن من
خان و مانم گو برو در راه توبس بود عشق تو خان و مان من
گنج مهر خود نهادی در دلمکردی آباد این دل ویران من
محو کن بود و نبودم تاز فیضآن تو ماند نماند آن من