گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۲

یک نگاه از تو و در باختن جان از منیک اشارت ز تو و بردن فرمان از من
جان بکف منتظر عید لقایت تا کیروی بنمای جمال از تو و قربان از من
سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدمناوک غمزه ز تو هم دل و هم جان از من
بغمم گر تو شوی شاد و بمرگم خشنودبخوشی خوردن غم دادن صد جان از من
همه شادی شوم ار شاد مرا میخواهیور غمین جور ز تو ناله و افغان از من
بوصالم چو دهی بار ز تو جلوهٔ نازبفراق امر کنی خوی بهجران از من
هرچه خواهی تو ازو فیض همان میخواهدهر چرا امر کنی بردن فرمان از من