غزل شمارهٔ ۷۶۳
تیغ کشی گاه به آهنگ منگاه شوی یک دل و یکرنگ من
جان کند از خرمی آهنگ توتیغ به کف چون کنی آهنگ من
این چه جمالست که تا جلوه کردبرد ز سر هوش من و هنگ من
چشم تو از دیدهٔ من برد خوابرنگ تو نگذاشت به رخ رنگ من
در سرم افتاد چه سودای توکرد جنون غارت فرهنگ من
رهزن هفتاد و دو ملت شدمزلف تو افتاد چو در چنگ من
در دو جهان چون تو نگنجی چسانجا تو گرفتی به دل تنگ من
از تو بود شادی و اندوه دلبا تو بود آشتی و جنگ من
وسعت دل بگذرد از عرش و فرشگر تو بگوئیم که دل تنگ من
عشق گرفته است عنان مرامیکشدم سوی بت شنگ من
عیسی عشق ار نبود بر سرمکی رود این لاشه خر لنگ من
فیض ترا آرزوی بسمل استبسمله ار میکنی آهنگ من