گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۲

دلا برخیز و پائی بر بساط خود نمائی زنبرندی سر برار آتش درین زهد دریائی زن
در آدر حلقه مستان و در کش یکدو پیمانهبمستی ترک هستی کن دم از فرمانروائی زن
کمر بر بند در خدمت چونی از خویش خالی مشوز بی برگی بجو برگ و نوای بی نوائی زن
اسیر نفس بودن در خراب آباد تن تا کیقدم در عالم جان نه در از خود رهائی زن
بخلوتخانه وحدت درا از خویش یکتا شوبسوز این خرقه یا چاکی برین دلق دو تائی زن
زره گم گشتن اندر ظلمت آباد هوس تا چندبراه آی آتش اندر آرزوهای هوائی زن
بیفکن آنچه در سر داری و پای اندرین ره نهگدائی کن درین درگاه و کوس پادشائی زن
بمردی وارهان خود را ازین بیگانگان بگسلبشهر آشنائی آ صلای‌ آشنائی زن
ز پا افتادهٔ در راه وصل دوست خیزای فیضدو دست استعانت در جناب کبریائی زن