غزل شمارهٔ ۷۴۱
بود بدتر ز هر زهری مزیدنسرانگشت پشیمانی گزیدن
چرا عاقل کند کاری که بایدسرانگشت پشیمانی گزیدن
نخست اندیشه میکن تا نیایدسرانگشت پشیمانی گزیدن
به جز بحر گنه لایق نباشدسرانگشت پشیمانی گزیدن
برای معصیت باشد عقوبتسرانگشت پشیمانی گزیدن
چو بد کردی نباشد چاره الاسرانگشت پشیمانی گزیدن
چرا باید گنه کردن پس آنگهسرانگشت پشیمانی گزیدن
بنازم طاعت حق کان نداردسرانگشت پشیمانی گزیدن
ز من بشنو که کار جاهلانستسرانگشت پشیمانی گزیدن
چو واقع شد زیان سودی نداردسرانگشت پشیمانی گزیدن
لکیلاتاسون کی میگذاردسرانگشت پشیمانی گزیدن
چو بر وفق قضا آمد چه حاصلسرانگشت پشیمانی گزیدن
بس است ای فیض تن زن تا نبایدسرانگشت پشیمانی گزیدن
سخن که میکشد جایی که بایدسرانگشت پشیمانی گزیدن