غزل شمارهٔ ۷۴۳
در جهان افکندهٔ غوغای حسنعاشقانرا کردهٔ شیدای حسن
حسن روی تست دریای محیطماه رویان شبم دریای حسن
ملک استغنا مسلم مر تراستجان استغناست استغنای حسن
عرش بر خاک مذلت رو نهدپیش آن کرسی که باشد جای حسن
در هوا سرگشته دلها ذرهسانپیش خورشید جهان آرای حسن
کوه صبر پردلان را بر کندگردش چشم خوش شهلای حسن
جان اهل دل ز تن بیرون کشدقوت بازوی استیلای حسن
خون عشاق ار بریزد گو بریزلشکر سلطان بیپروای حسن
آتش افروزی و عاشق سوزیستمقتضای خوی مادرزای حسن
عشق خوبان در دلت جا دادهٔزان خیالت فیضفیض شد ماوای حسن