غزل شمارهٔ ۷۳۸
نخست آید بدل پیک شنیدنکشد آنگه شنیدن سوی دیدن
بصیرت را چو دیدن حاصل آیدرسیدن را رسد وقت رسیدن
رسیدن چون شود حاصل روانرارسد هنگام واصل را ندیدن
چو از دیدار واصل بسته شد چشمشود هم بسته از دیدن رسیدن
چو از دید رسیدن دیده بستینشستی در مقام آرمیدن
چو آرامید جان در بزم وصلشمیسر شد ز لعل می مکیدن
کشی چون می ز وصلش حاصل آیدروانرا لذت مستی چشیدن
شدی چون مست و آن لذهٔ چشیدیرسد هنگام هستی را ندیدن
چو مستی را و هستی را ندیدیندیدن را شود وقت ندیدن
ندیدن هم ز تو چون دست برداشتنه تو مانی و نه هم ره بریدن
ز سر تا پای گردی چشم حیرتهمه دیدن شوی بی دید دیدن
ترا آن نیستی در عین هستیبود آرام در عین طپیدن
بمقصود از طلب چون در رسیدیرسیدی در مزید و در مزیدن
مزید اندر مزید اندر مزید استهنیئاً مزیدش را مزیدن
مگو این قصه را ای فیض هر جاکه هر فهمش به نتواند رسیدن