غزل شمارهٔ ۷۳۹
ای که داری هوس طلعت جانان دیدننیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن
آن جمالی که فروغش کمر کوه شکستکی توان از نظر موسی عمران دیدن
نشود تا دلت از قید علایق آزادنتوان جلوه آن سرو خرامان دیدن
تار موی خرد از دیده دل بیرون کنتا بنورش بتوانی ره عرفان دیدن
چشم خفاش بمان چشم دگر پیدا کننور خورشید ازل کی بود آسان دیدن
زنگ دل پاک کن از اشک و بدل بینا شوکان جمالیست که نتوانش بچشمان دیدن
جان ترا باید و پاید غم تن چند خوریبگذر از تن اگرت هست سر جان دیدن
بر درش چند بدی آری و نافرمانیهیچ شرمت نشود زینهمه احسان دیدن
مزن ای فیض ازین بیش ز گفتار نفساگرت هست سر آئینه جان دیدن