گنج

غزل شمارهٔ ۷۳۶

تیره شد در چشمم از دنیا بدر باید شدنتنگ شد جا بر دلم جای دگر باید شدن
عقدهٔ دنیا زبال مرغ جان باید گشودسوی فردوس برین با بال و پر باید شدن
پای تن بگذار و با بال روان پرواز کنتاج قرب ار خواهی اینره را بسر باید شدن
متبع شرکست خود بینی ره توحید رااز وجود فانی خود بیخبر باید شدن
لوح دلرا شست و شوئی باید از ادناس طبعاز کدورتهای جسمانی بدر باید شدن
راه حق آسان توان رفتن بر آثار قدمپیشوایان رفته اینره بر اثر باید شدن
معرفت را چون نهایت نیست راهش بیحد استهر چه زان حاصل شود زان بیشتر باید شدن
تا نگردی فانی اندر حق نیاسائی ز خودکی شیء هالک را مستقر باید شدن
فیض را چون عمر بگذشت و شد آلایش ز دستسوی دارالخلد جنت زودتر باید شدن