گنج

غزل شمارهٔ ۷۳۴

غمش غمی نه که از دل بدر توان کردندلش دلی نه که در وی اثر توان کردن
نه آن حبیب که او را بدل بود رحمینه آن رقیب که از وی حذر توان کردن
نه قامتش بصنوبر نشان توان دادننه نسبت رخ او با قمر توان کردن
نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتننه دست با قد او در کمر توان کردن
نه تاب روی چو خورشید او توان آوردنه بیفروغ رخش شب بسر توان کردن
مگر ز پادشه لطف او رسد مددیز سینه لشگر غم را بدر توان کردن
چو فیض در قدمش گر سری توان افکندبه پیش تیر غمش حان سپر توان کردن