غزل شمارهٔ ۷۰۰
حسنش دریا و من سبویمعشقش چوکان و من چه گویم
من قالبم او مرا چو جانستاو آب روان و من چه جویم
او چون نائی و من چه نایمنالان و حزین و زار اویم
او از لب من سخن سرایداین نیست که ترجمان اویم
ای خواجه مرا حقیر مشمارپروردهٔ دست لطف اویم
از نیک به جز نکو نیایدچون او نیکوست من نکویم
چون پشت من اوست در همه حالبا او پیوسته روبرویم
گاه از شادی غزل سرایمگاهم از غم چو فیض مویم
آنرا که بود بکوی او خاکافتاده به چه خاک کویم