غزل شمارهٔ ۶۸۰
فخر دو عالمیم و گدای تو آمدیمبر درگه تو بهر عطای تو آمدیم
در گوش ما فتاد بنا گه ندای کنجستیم از عدم بندای تو آمدیم
ما را نبود هیچ مهمی در آب و خاکدر آتش بلا بهوای تو آمدیم
ما از کجا و خون جگر خوردن از کجابر خوان اینجهان بصلای تو آمدیم
این آمدن برای تو بود و برای توبهر تو آمدیم و برای تو آمدیم
هم راه را بما تو نمودی ز ابتداهم گام گام را بهدای تو آمدیم
با پای سعی خود بکجا میتوان رسیداین راهرا تمام بپای تو آمدیم
این راه پرنشیب و فراز خطیر رادر آرزوی وصل و لقای تو آمدیم
ما را تو میسری و توئی آب روی ماما خاکیان ولی نه سزای تو آمدیم
امر امر تست هرچه تو گوئی چنان کنیمدر دایره قدر بقضای تو آمدیم
کاری برای خود نکنیم و هوای خودفرمان بران رای و هوای تو آمدیم
هرجا که رفتهایم ز بهر تو رفتهایمهرجا که آمدیم برای تو آمدیم
تو آن خویش باشی و ما نیز آن توما مای خود نهایم که مای تو آمدیم
بیفیض تو ز فیض نیاید نفس زدندر فن شاعری برضای تو آمدیم