غزل شمارهٔ ۶۷۹
هر جمالی که بر افروخت خریدار شدیمهر که مهرش دل ما برد گرفتار شدیم
کبریای حرم حسن تو چون روی نمودچار تکبیر زدیم از همه بیزار شدیم
پرتو حسن تو چون تافت برفتیم از هوشچونکه هوش از سر ما رفت خبردار شدیم
در پس پردهٔ پندار بسر میبردیمخفته بودیم زهیهای تو بیدار شدیم
ساغری ساقی ارواح فرستاد از غیبنشاءهاش بیخودئی داد که هشیار شدیم
بار دانش که چهل سال کشیدیم بدوشبیکی جرعه فکندیم و سبکبار شدیم
مصحف روی و حدیث لبت از یاد بردهر چه خواندیم و دگر بر سر تکرار شدیم
شربت لعل لبت بود شفای دل مابعبث ما ز پی نسخهٔ عطار شدیم
روز ما نیکتر از دی دی ما به ز پریرسال و مه خوش که به از بار وز پیرار شدیم
هر چه دادند بما از دگری بهتر بودتا سزاوار سراپردهٔ اسرار شدیم
در دل و دیدهٔ ما نور تجلی افروختتا به نیروی یقین مظهر انوار شدیم
سر ز دریای حقایق چه برون آوردیمبر سر اهل سخن ابر گهر بار شدیم
راه رفتیم بسی تا که بره پی بردیمکار کردیم که تا واقف این کار شدیم
آشنا فیض ازینگونه سخن بهره بردنزد بیگانه عبث بر سر گفتار شدیم