غزل شمارهٔ ۶۵۹
رعیتی است چو خاری بیا امیر شوممیسراست غنا من چرا فقیر شوم
بهمتی شوم استاد کارخانهٔ عشقتلمذ خردم پس بیاد پیر شوم
بود چو عزت در عشق رو بعشق آرمعزیز دهر توان شد چرا حقیر شوم
ز قید عقل رهم دل بعشق حق بندمچرا بعقل و تکالیف عقل اسیر شوم
بداردم بدر شه بگیردم بگنهبدست عقل چو در بند دار و گیر شوم
جنون عشق بدست آورم شوم استادشهنشهی کنم و میر هر امیر شوم
دوم ز مملکت عقل تا فلاه جنونبشیر اهل جنون باشم و نذیر شوم
اگر اسیر شوم عشق را اسیری بهکه چون اسیر شوم عشق را امیر شوم
هر آنچه یافتم ای فیض از اسیری بودمرید باشم از آن به که شیخ و پیر شوم