غزل شمارهٔ ۶۵۸
از سر کویت ای نگار میروم و نمیروماز بر و بوم این دیار میروم و نمیروم
زد بجگر ز غمزه نیش راند مرا ز نزد خویشخسته جگر ز بزم یار میروم و نمیروم
جان و دلم شکار کرد دورم از این دیار کردبی دل و جان از این دیار میروم و نمیروم
گر قدمی نهی به پیش باز کشم بسوی خویشنیست بدستم اختیار میروم و نمیروم
روی دلم بزجر خست پای دلم بزلف بستخسته و بسته دلفکار میروم و نمیروم
سوی من از حیا نظر میکند و نمیکندمن ز ادای او زکار میروم و نمیروم
گه بلقاش جان و دل میدهم و نمیدهمگاه ز خویش فیض وار میروم و نمیروم